تبليغاتX
نقد و فکر

mohammadothmani

محمد عثمانی

mohammadothmani

http://mohammadothmani.blogfa.com

نقد و فکر

نقد و فکر

نقد و فکر

<-BlogAbout->

نقد و فکر

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!   دوست و هموطن گرامی به سایت خودتان خوش آمدید ، امیدوارم لحظات خوبی را در این سایت سپری کنید، هرگونه پیشنهاد و انتقاد خودتان را در رابطه با مطالب سایت بیان کنید و ما را در بهتر مدیریت کردن سایت یاری کنید  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو مطالب
ایمیل مدیر
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " نقد و فکر " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید.
آرشیو تماس با ما


ریتا

محمود درویش

برگردان:محمد عثمانی

میان چشمانم و ریتا......

یک اسلحه فاصله است

هرآن که ریتا را می شناسد

زفرط حیرت به رکوع در می آید

و بر آن خدایگان چشمان عسلی درودمی فرستد

***

ریتا در قلبم جای دارد

از کودکی در قلبم نشست

یاد دارم که چگونه زفرط عشق برمن فرود می آمد

وبازوانم را با زیباترین موه های در هم تنیده می پوشاند

به یاد می دارم ریتا را

چون کنجشک که برکه اش را بیاد می دارد

***

آه...ریتا

در میانه هزاران پرنده،وقت و لحظه ها

فراوان بی شمار

بر تو آتش گشودن

***

اسم ریتا،عیدی در دهانم

جسم ریتا،عروسی در خونم بود

دو سال با عشق ریتا کمشده بودم

او دو سال بربازوانم آرام جای گرفته بود

دو جام شراب در دست

دو لب آغشته به شراب بر هم

وقت را غنیمت شمرده

به پیمان عشق نشستیم

***

ما دوبار متولد شدیم

***

آه ...ریتا

چه چیزی چشمانت را از چشمانم باز گرداند

خواب وابرهای نشسته بر آن چشمان عسلی

پیش از آن ...اسلحه هم بود

***

آه...چه بود چه شد؟

آه...ای سکوت غروب

ماه من صبگاهان دور

باچشمان عسلی هجرت نمود

شهر نیز آواز،سرود و ریتا را بروفت

میان چشمانم ریتا...یک اسلخه فاصله است

 

 

 

این اشعار سراسر سوز و حسرت را به شاندل عشق با سوز و حسرتم تقدیم می کنم.به پاس آخرین خنجری که بی رحمانه در دلم فرو کرد و رفت.آه عشق و ناکامی های آن

 

 

محمد عثمانی دوشنبه هشتم اسفند 1390  نظر بدهید!

سوال درباره من

شاعر:نزار قبانی

ترجمه:محمد عثمانی

عزیزم؛هرگاه درباره من مورد سوال قرار گرفتی

به زیادی اندیشه مکن

با تمام بزرگی؛جواب ده

که من را....من را....بسیار دوست می دارد.

کوچک نرمینه من؛اگر روزی به خاطر عشقت به من

نکوهش شدی

که چگونه و چرا شعر زیبایت را برای او سرودی

چگونه زمانه نیک خود را

در آن تابستان سرزمین من

که بوی عنبر وگل در همه جا پیچیده بود

سایه درختان در هم تنیده بود

به خرابی کشاندی؟

با آنان بگو:من شعرم را برای او گفتم

چون ،آنی که به او عشق می ورزم

هم پایم عشق ورزی می کند.

امیر زندگانیم؛اگر به رقص با هم آییم

در میانه های شمع ها و نت های آتشین

در آن لحظه سراسر نور و آتش

تمام تو در بازوانم جمع می شدی

در  آن  لحظه،درنگی کن

در آغوشم آرام گیر

و در لحظه ای دیگر؛از من جدا و پرواز کن

باز به آرامی ؛در عشق غوطه ور به رقصت ادامه ده

و از تنم چون سریری بهرمند شو

آنگاه به سخن آی و بگو

که من را دوست می دارد....دوست می دارد....بی نهایت

عشق من؛اگر با خبر شدی که من...

مالک قصرها و خدمتکاران و....نیستم

الماس و جواهری را در دست ندارم

تا صورت و تن کوچک زیبایت را بیارایم

با تمام خشم و بزرگی پاسخشان گو

که او عشق اول و آخری من خواهد بود

به آنان بگو:کافیست من را

که من.......من....را از ته دل دوست می دارد.

عشق من...ای که با تو عشق به پایان نمی رسد

عشق من به چشمایت؛به قرص ماه صورت زیبایت به....

بی نهایت خواهد بود

و بی نهایت نیز تا ابد خواهد ماند.

------------------------------------------------------------------------------------

1-هر انسانی ممکن در زندگانی خود یک عشق جاودان داشته باشد.این اشعارترجمه ای که سراسر عشق را به تصویر می کشاند را برای جرقه عشق در زندگانیم ؛شاندل تقدیم می کنم.باشد که مقبول طبع بلند بالای او قرار گیرد.

 

 

محمد عثمانی یکشنبه نهم بهمن 1390  نظر بدهید!

ریشه در خاک

فریدون مشیری

-------------------------------------------------------------

 

 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

 

 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

 

 

من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تقدیم به................

محمد عثمانی سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  نظر بدهید!

قصیده غم ها

شعر:نزار قبانی

ترجمه:محمد عثمانی(1)

عشق تو آموخت به من....غم را

سال ها ست که محتاجم

به زنی ،که من را به غم فرا خواند

زنی که در اوج غم بر بازوانش،گریه کنم

آری محتاجم

به زنی....که اجزای فروشکسته من را

چونان تکه های شکسته جام بلور،جمع کند

***

عشق تو؛بدترین عادت هارا...به من آموخت

آموختم....که فنجان قهوه ام را

شبانگاهان....هزاران بار باز خوانم

طب علفی را تجربه سازم

به سوی زنان ساحره گرایش یابم

آموختم....که از خانه برون شوم

در پیاده روها...گز کنم

و در مسیرحرکتم...صورت تو را

در میانه باد و باران

و نور ماشین ها...جستجو کنم

تا که بازگشت را در میانه

نادانسته ها وسایه های تو پی گیرم

حتی ...حتی

بر دیوار ،در میان اعلامیه ها صورتت را جستجو کردم

***

عشق تو آموخت به من....

که ساعت ها دست بر پیشانی به خوابم

و در خیالم موهای افشان بر شانه هایت را واکاوم

موهای مجعد ،حسد انگیز

که آدمی را به هوس خامی به سوی تو به پناه می خواند

در پی صورت و....صدایی می گردم

که تجلی ساز همه صورت ها و صدا هاست

بانوی من...عشق تو مرا وا داشت

که به شهر غم پا نهم

شهری که پیش از این

بطور مطلق نمی دانستم و....نمی شناختم

پس اگر غم و اشک همزاد انسان است

انسان بی غم

خیالی ز انسان است

***

عشق توآموخت به من....

که چون کودکان رفتار کنم

با گچ صورتت را

بر دیوارها وبادبان های کشتی ها

ترسیم و پژواک کنم

عشق تو آموخت به من....

که چگونه نقشه روزگاران را تغییر سازم

آموخت به من...

که هنگامه عاشق شدم

چگونه زمین از حرکت باز ایستاد

عشق تو آموخت به من...چیزهایی

که هیچ گاه در خیال نمی گنجید

***

آنگاه داستانهای کودکانه خواندم

به قصر شاهان و جن و پری وارد شدم

به خواب دیدم که با

دختر پادشاه ازدواج کردم

چشمانش...زلال تر از آب

لبانش...گوارتر از آب انار

به خواب دیدم؛که بر اسبی او را ربودم

و طبق های مروارید و مرجان را

بر تنش آویختم

***

عشق تو آموخت به من...هذیان گویی را

آموخت به من...که عمر چگونه می گذرد

ومعشوقه هیچ گاه باز نمی گردد

***

عشق تو آموخت به من....

که چگونه همه چیز را عاشقانه ببینم

از درختان لخت تا برگ های زرد پاییز

***

در هوای بارانی...

در قهوه خانه ای کوچک...عصرگاهان

قهوه سیاهمان را عاشقانه....می نوشیم

***

عشق تو آموخت به من...که پناهنده

هتل های بی نام و نشان

کلیساهای پرت و ناشناخته

قهوه خانه های تنگ و تاریک شوم

***

عشق تو آموخت به من...که چگونه شبانگاهان

غم غربت،مضاعف می شود

آموخت به من...که چگونه تو را ببینم

زنی سرکش و نا آرام

زنی که در هر بعد از ظهر

تمام جواهرزیبایش را بر تن می کند

و عطر را بر دو گونه هایش می افشاند

برای شاهان...و صیادان به یکسان

آموخت به من که چگونه غم فرومی کشد

***

عشق تو آموخت به من...غم را

که من به زنی محتاجم تا

تکه های فرو شکسته چون جام بلورم راجمع کند

و من بر شانه های استوارش گریه وناله های غم سر دهم

----------------------------------------------------------

1-این اشعار ترجمه ای را به اولین و اخرین عشق عشق زندگیم شاندل تقدیم می کنم.تقدیم با عشق و احترام

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد عثمانی جمعه شانزدهم دی 1390  نظر بدهید!

زایش قلم

محمد عثمانی (۱)   

-------------------------------------------------------------

آنگاه که قلم آفریده شد

تا که بر ترک لوح زرین بنگارد

من زاده شدم

مادرم در میانه نخل و شط

در دمادم صبح

نسیم را به همیاری طلبید

پدرم در کنارم قلمی جای داد

پدرم تریخ بود

تاریخ زنده من

تا که در لحظه صفر زمان

بی توجه از تند باد

آن را به تورقی آرم

مادرم؛زجر این تاریخ بود

مادرم آه در گلو حبس شده تاریخ بود

مادرم شاد ،شاد بود

اما در گذز زمان همزادم نبود

ویا اگر بود،شکسته بود

قلم،توتم،نمادم و نشانه ام

در گذر تند باد تاریخ

شکسته بود

قلمم که برای به  نگاشت لوح زرین بود

در ید اغیار

حکم بر نیستی می داد

چون که شکسته بود

------------------------------------

۱-تقدیم به پدر و مادرم که فکر نمی کنم در دنیا گوهری با ارزش تر از آنها وجود داشته باشد.عشق و عاشقی،مهر و محبت،صفا وتحمل و فداکاری را از تو مادرم آموختم.ای کاش خاکی بر زمین می شدم تا با قدم زدن تو بر من از نیستی خاک به هستی وجود افتخار یابم.دوستت دارم مادرم

 

محمد عثمانی جمعه شانزدهم دی 1390  نظر بدهید!

بررسی تطبیقی میان دو نظریه آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله شمس‌الدین٭

محمد عثمانی

 

 ورود امواج مدرنیت در ایران واکنش‌های فراوانی را در داخل طیف‌های مختلف جامعه ایران داشت. عده‌ای را به همنوایی و عده‌‌ای را به جبهه‌گیری در مقابل آن واداشت. اما این امواج دنیای جدید چنان از هژمونی نیرومندی بهره‌مند بود که مواجهه با آن را ناگزیر ساخته بود. یا باید همچون شیخ‌فضل‌الله باب مخالفت در پیش گرفت یا همچون ملکم و طالبوف و... راه همنوایی را. آیت‌الله نائینی در این میدان راه میانه‌ای در پیش گرفت. آگاهی وی از امواج سهمگین مدرنیت و ترس از افول مذهب و کارکرد اجتماعی و فردی آن، سبب شد تا خوانشی نو از دین در همسازی با مدرنیت ارائه دهد. تنبیه‌الامه و تنزیه‌المله محصول این رویکرد است. راهی را که نائینی در عصر مشروطه باز کرد، بعدها از سوی شاگردان و پیروان وی به گونه‌های دیگر ادامه یافت. آیت‌الله طالقانی در ایران و محمدمهدی شمس‌الدین(1) در لبنان در این جایگاه قرار می‌گیرند که ویژگی مشترک این دو فرد، خاستگاه حوزوی و نقش اجتماعی این دو در تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در کشور نشان از حضور در عرصه میانه دارد.

این دو روحانی نواندیش شیعه به‌رغم خاستگاه حوزوی، جهان جدید را درک کرده بودند. آنان به تبعیت از سلف خود، مرحوم نائینی معتقد بودند که در این جهان، بقای دین تنها در خوانش جدید از آن است، البته در راه این خوانش از پایه‌های بنیادین دینی و حتی فقهی فاصله گرفتند. در رویکرد این دو، آنچه بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد، نقش محور مردم در تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی است. طالقانی با توجه به اصل شورا و شمس‌الدین بر مبنای جمهور مومنان این خلأ را پر می‌کند. طالقانی و شمس‌الدین هر دو از یک پایگاه برخاسته‌اند. اما حوزه که بستر اجتماعی پایگاه آنان است، هیچ‌گاه به آرا و نظریات آنان توجهی نکرده است. در حالی که توجه به آرای این دو اندیشمند می‌توانست در مبحث حکومت تحول فراوانی ایجاد کند. توجه دقیق به آرا و نظریه‌های آنان گسست از مبناهای فقهی در آنها نمی‌توان یافت. بلکه رویکرد قرآنی و تفسیری آنان زمینه‌ای را به وجود می‌آورد که فقه، پویایی خود را حفظ کند. این مساله وفاداری این دو متفکر را به حوزه به خوبی نمایان می‌کند. اما پیش‌فرض‌های سنتی آنان هنگامی که در معرض امواج جدید قرار می‌گیرد، راه و بستر بقای دین را در همسازی می‌یابند. لذا خوانش جدیدی از فرض‌های سنتی خود ارائه می‌دهند.

نظریه طالقانی؛ شوراها
طالقانی به دلیل ارتباطات وسیعی که از یک سو با جوانان – که خواهان تحول و نوگرایی بودند و نیز نواندیشان مذهبی که همسازی میان دین و دنیای جدید را خواستارند- و از سوی دیگر حوزه علمیه سنتی که در مقابل هرگونه نوخواهی ایستادگی می‌کرد، راه میانه را به پیروی از نائینی در پیش گرفت. شاهد این ادعا تلاش وی در تصحیح و شرح کتاب تنبیه‌الامه است. همچنین پدر ایشان که از شاگردان نائینی بود؛ تاثیر فراوانی در تبعیت از نائینی را در ایشان ایجاد کرده است.(2) راهی را که طالقانی در پیش گرفت برعکس نواندیشان و جوانان انقلابی، غلبه ایدئولوژی‌های مدرن در آن وجود نداشت. همچنین برخلاف سنت‌گرایان اولا شیوه نفی و سلبی با مدرنیت نبود، ثانیا از رویکرد فقهی عدول و به نص مقدس توجه شده است. یعنی اگر در اندیشه گروهی از نظریه‌پردازان فقه محوریت در برساختگی نظام داشت، در اندیشه‌های طالقانی قرآن به مثابه مرکز افکار قرار گرفت. لذا در تبیین نظریه سیاسی و حکومتی خود که ناتمام ماند (شورا) رویکردی تفسیری و تاویلی آیات قرآن را در پیش گرفت.

وی در جلد پنجم کتاب پرتوی از قرآن در گام اولیه، مساله شورا را با توجه به آیات قرآن به اثبات می‌رساند. ایشان در ذیل آیه «وشاورهم فی‌الامر» اذعان می‌کند: «با آن عواقب سخت و ناگواری که در شورای امر پیش آورد و آن ضربه ملی که بر مسلمانان وارد شد و آن بزرگانی که از دست داد و آن شکاف و تفرقه فکری و جنگی که در اجتماع آنان پدید آمد و نزدیک بود یکسری متلاشی شوند، همه از آثار شورا بود که مدینه را بی‌پناه گذارند و برخلاف نظر شخص آن حضرت به سوی دشمن پیش راندند، با همه اینها باز اصل شورا را تحکیم می‌کند.»(3)
طالقانی در گزاره فوق به‌رغم اثبات اصل شورا به عنوان اصلی زیربنایی در اسلام، توجه به آرای همه مسلمانان را محور اداره جامعه قرار می‌دهد.
 
این فرآیند در اصل چند پیامد مهم را به همراه خواهد داشت. اول اینکه در جامعه که افکار و اندیشه‌ها در آن از طریق تضارب آرا به تصمیم منجر می‌شود، دیگر مخالف و معاند یک سیستم به وجود نمی‌آید. دوم از استبداد حکام در قالب‌های دینی نیز جلوگیری می‌شود. طالقانی در ادامه مباحث فوق اظهار می‌دارد: «... شکست‌ها می‌گذرد، امت اسلامی باید به عالی‌ترین صورت اجتماعی باقی بماند. همیشه رهبری پیامبر و اوصیا و تربیت‌شدگان در میان نیست. پس باید یا خود را به سرنوشت رها کنند تا سرنوشت‌شان را دیگران تعیین کنند و یا گرفتار استبدادها و خودسری باشند یا با شورا، اهل نظر و آشنا و مومن به معنای اسلامی، امت را اداره کنند و پیش برند.»(4)

طالقانی شورا را مبنای حکومت اسلامی می‌داند و با توجه به اصل شورا سعی در ترسیم ساختار حکومتی بود که در آن جایی برای استناد نباشد. وی در بررسی حکومت حضرت علی با استنداد به سخنان ایشان نابودی یک امت را در عدم مشورت می‌داند. راه ترقی و توسعه جامعه انسانی تنها در مشارکت عقلی مردم نهفته است.(5) طالقانی با توجه به آیات دیگر در قرآن اصل شورا را یک امر مسلم تقلی می‌کند. لذا در رویکرد عملی خود در انقلاب اسلامی به انحاء مختلف تلاش کرد که این اصل به صورت مبنایی در قانون اساسی جمهوری اسلامی گنجانده شود. مرحوم طالقانی به دلایل مختلف هیچ‌گاه فرصت تدوین یک نظریه مدون در باب حکومت مدنظر خود را نشد. اما از تفسیرهای خود از آیات قرآن و سخنرانی‌ها می‌توان به طور کلی دیدگاه وی را در باب حکومت درک کرد.

نظریه شمس‌الدین؛ جمهور مومنان
آیت‌الله محمدمهدی شمس‌الدین از کنش‌گران عرصه عمومی سیاست در جامعه لبنان است. وی همچنین از صاحبنظران نواندیش در عرصه حکومت اسلامی است. ایشان نیز در ادامه مسیر حرکت آیت‌الله نائینی راه میانه همسازی با دنیای جدید را در پیش می‌گیرد. شمس‌الدین با طرح نظریه «جمهور مومنان» این فرآیند را هموارتر می‌کند. وی بر آن بود که «حکومت موجودی بالفطره شرور که پلشتی و ستم لازمه وجود می‌باشد، نیست. زیرا انگیزه اصلی تاسیس حکومت و فلسفه وجودی آن بر پایه خیرخواهی و مصلحت‌طلبی است. اگر کج‌روی در آن دیده می‌شود، همانند هر ابزار دیگر، خوب و بدی آن بستگی به نحوه استفاده از آن دارد. همچنین در اسلام نیز از آیات و روایات و سیره نبوی می‌توان اندیشه حکومت اسلامی را ثابت کرد. به خصوص در سیره نبوی که در زمان حیاتشان یک سلطه دینی و دنیوی بوده که در اختیار ایشان قرار داشته است. ایشان هم مرجع همه امور مادی و معنوی مسلمانان بودند.»(6)

البته شمس‌الدین با ادعای فوق بر آن نیست که الگوی حکومت نبوی در مدینه، نمونه آرمانی حکومت اسلامی برای همه دوران‌ها است. بلکه با تقسیم احکام الهی به دو بخش ثابت و متغیر سعی می‌کند، الگویی با توجه به ظرفیت‌های زمانی و دستاوردهای عقل بشری ترسیم ‌کند. همچنین می‌‌گوید: «احکام الهی ثابت احکام عبادی، نظام خانواده، مسائل جنسی و ربا و... است و غیر از این موارد هیچ حکم ثابتی را نمی‌توان در اسلام یافت به ویژه در امر حکومت که اسلام نه الگوی خاصی را تعیین و نه احکامی را بر آن مترتب ساخته است. این احکام با توجه به مقتضیات زمانی و مصلحت عمومی تغییر می‌یابند و براساس اراده عمومی تنظیم می‌شوند که در فقه به آنها تبریرات می‌گویند.»(7)

شمس‌الدین وظیفه فقیه را بیان احکام ثابت شریعت و حل دعاوی میان مردم می‌داند؛ یعنی بر سنت شیخ مرتضی انصاری تاکید می‌ورزد و دو منصب افتاء و قضاوت را وظیفه فقیه در عصر غیبت تلقی می‌کند. بر این اساس فقیه باید تمام همت خود را مصروف آن سازد. هیچ وظیفه‌ای بالاتر از این دو منصب را برای فقیه به اثبات نمی‌رساند. به‌خصوص در عرصه سیاست که ولایت عامه فقیهان قابل اثبات است. فقیه بر هیچ شخص ولایت ندارد.(8) شمس‌‌الدین ولایت متصور در فقه را همچون ولایت بر صغار، مهجورین و مجانین و... را من‌باب قدر متقین می‌داند و بر رای به آیت الله تاکید می‌کند. از سوی دیگر شمس‌الدین براساس دو آیه «والمومنون و المومنات بعضهم اولیا بعض»(9) (مردان و زنان باایمان ولی یکدیگرند) و «کل نفس بما کسب رهینه»(10) (هر کس در گرو دستاورد خویش است) استدلال می‌کند که در عصر غیبت، امت اسلامی در هر جامعه‌ای بر مقدرات خود در چارچوب اسلام ولایت دارد.(11)شمس‌الدین فرآیند شکل‌گیری حکومت را به جمهور مومنان وا می‌نهد تا درباره آن تصمیم‌گیری کنند.

 

 

٭ اين مقاله در شهروند 1386 شهریور شماره 16 به چاپ رسيده است.

 

 

 

محمد عثمانی جمعه بیست و هشتم مرداد 1390  نظر بدهید!

14.00

نقدی بر ترجمه کتاب نقد عقل عربی(1)


نگارش:محمد عثمانی


ترجمه یکی از منابع انتقال دانش و آگاهی از سرزمینی به سرزمین دگر است.به عبارت دیگر یکی از راههای ار تباطی و گفتگوی میان ملل مختلف ترجمه دانسته ها و علوم به زبان مادری است.آن چه در ترجمه رخ می دهد؛انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر نیست.بلکه یک متن محصول بسترهای فرهنگی آن جامعه است که در قالب آن داده های علمی  عرضه می شود.از این رو مترجم باید از شرایط فرهنگی تکوین متن مدنظر آگاهی داشته باشد تا از این رهیافت ،ترجمه واژه هایی که بار فرهنگی خاص آن جامعه را به زبان و فرهنگ دیگرترجمه،آن را قابل فهم برای همگان سازد. در دانش هرمنوتیک از این زاویه ترجمه را نوعی تفسیر قلمداد می کنند.چرا که مترجم با توجه به بسترهای فرهنگی شکل گیری یک متن،آن را برای بستر فرهنگی دیگر با زبانی متفاوت برگردان می کند.زبان نیز نمودی فرهنگی است.لذا در عملیات ترجمه،مترجم یک متن را فهم ،آنگاه به زبانی دیگر ترجمه می کند.یعنی مترجم در مقام اول از چارچوب پیش فرض های فرهنگی خود ،متن مدنظر را ترجمه می کند.از این رو ترجمه یک هنر است.مترجم در انجام برگردان متن هنر نمایی می کند.متنی که بتواند داده های یک متن را به زبان دیگر منتقل سازد،همچون یک نقاش،تصویر را به نیکی برای خوانندگان خود ترسیم کرده است.

حال از این چشم انداز باید گفت که ترجمه متون متفکران عرب به زبان فارسی و برعکس،یکی از ضرورت های امروزین دو جامعه به حساب می آید.ارتباط های مستقیم جهان عرب با دنیای غرب و دستاوردهای مدرن آن،آنان را از لحاظ تفکری و فلسفی در سطحی مطلوبی قرار داده است.انقلاب های مردمی که امروزه دامان دولت های عربی گرفته،می تواند دلیلی بر این ادعا باشد.براین اساس شناخت تلاش های فکری آنان به صورت مسقیم از متون اصلی تاثیر گذار ،راه ارتباطی میان دو ملت و گفتگوی برسازنده فرهنگی میان آنان را هموار می سازد.عدم شناخت دو ملت از همدیگرو نیز نبود راه های ار تباطی گفتگویی میان آنان،عامل دوری وبی اعتمادی شده است.عدم آشنایی نخبگان و اندیشمندان دو طرف به زبان یک دیگر،فرآیند ارتباطی میان آنها را به تاخیر انداخته است.از این رو کار مترجم ها با این هدف بسیار سنیگن و دشوار می نماید.

محمد عابد الجابری از اندیشمندان صاحب سبک و تاثیر گذار جهان عرب که بحث های وی در عرصه دانش فلسفی و سیاسی جهان اسلام،رویکرد جدیدی را به سوی این دریچه بازکرده است.روشمندی تحقیق های علمی ایشان اهمیت کتاب هایش را دو چندان کرده است.به صورتی که امروزه کسانی که به مباحث اندیشه های اسلامی می پردازند؛اگر توجهی به اندیشه های ایشان نداشته باشند،فرآیند تحقیقی ناقصی را طی کرده اند.با توجه به این اهمیت امروز آثار جابری در میان محققین و اندیشمندان ما مورد توجه قرار گرفته است.کتاب های چهار گانه نقد عقل عربی و کتاب های چهارگانه پرداختی به علوم تفسیر قرآن وکتاب های دیگر و مقالات فراوان ایشان ،او را در مرکز توجه صاحبان فکر ودانش قرار داده است.مقالات و پایان نامه های نوشته شده در باب اندیشه های متنوع وی در جهان عرب و ایران گواه بر این مرکزیت است.

حال با توجه بر این اهمیت جناب آقای آل مهدی ترجمه متون جابری را در دستور کار خود قرار داده و تا کنون چندین جلد از آثار وی را به زبان فارسی برگردانده است.مترجم محترم،از آن جایی که بر دو زبان عربی وفارسی و نیز بسترهای فرهنگی دو طرف آگاهی کامل و وافر دارد؛او را در انجام ترجمه موفق ساخته که ترجمه ای بایسته ای ارائه دهد. از این زاویه نقد متون ترجمه امکانپذیر می شود؛زیرامترجم تنها به برگردان واژه ها مبادرت نمی ورزد؛بلکه فهم خود رااز دانش وداده های یک متن در بستر فرهنگی خاص را به زبان و فرهنگ دیگر ترجمه می کند.

 انسجام متن ترجمه ای و معادل سازی اصطلاح های تخصصی در متن عربی به زبان فارسی،ارائه نمایه در پایان کتاب و مسائل بسیار دیگر از مزایا و محسنات این متن ترجمه ای به حساب می آید.اما با این وجود نقدهایی را می توان بر این ترجمه متصور شد؛که با در میان گذاشتن آن با مترجم محترم و خوانندگان می توان در کارهای ترجمه ای پیش رو آنها رامد نظر قرار داد،تا با کارهای قوی از لحاظ ترجمه ای روبرو باشیم.براین اساس ما مواردی را به عنوان نقص در قالب نقد ارائه می کنیم.

1-در مواجهه اولیه با هر کتابی ،جلد آن نمایگر اولین جلوه دانشی آن است؛که حوزه وحتی رویکرد پردازش دادهها را عرضه می سازد.از این رو در متن اصلی عربی نقد عقل عرب در یک تیتر با فونت ریز در بالای کتاب به آن درچند جلد می پردازد.تکوین یا برسازی عقل عربی عنوان اصلی کتاب به حساب می آید.دیگر هیچ تیتر کلی در جهت تبین و تعریف موضوع آن به نگارش در نیامده است.در حالی که مترجم محترم با آوردن سوءتیتر ((پژوهشی ساختار گرا در شکل گیری عقلانیت کلاسیک عرب))رهیافتی را بر آن در روی جلد به تصویر می کشد.حال اگر بپذیریم که در قالب رویکر هر ترجمه یک تفسیر است؛این موضوع مطرح شده،تا خواننده ایرانی با ذهنیت خاص این کتاب آشنا شود؛مترجم ذهن خوانندگان را گمراه ساخته است.زیرا همانطور که خود مترجم نیک می داند،جابری را نمی توان در یک روش خاص محدود کرد.وی از روش های گوناگون برای تبین موضوع های مدنظر وی بهره می برد.لذا گاهی سوسوری، آلتوسری و گاهی فوکویی و....می شود.او فهم خاصی از جریان روشی ساخت گرایی را برای تحلیل عقلانیت عربی را مورد توجه قرار می دهد؛آنگاه این تحلیل را در بستر تاریخی به آزمون قرار می دهد.مترجم محترم در دیگر کتاب های ترجمه ای از جابری نیز این شیوه تغییر در عنوان کتاب را در دستور کاری خود قرار داده که در نوع خود کار اشتباه به حساب می آید.نگاه تجاری برتعیین عنوان خاصی برای  کتاب می تواند ضربه مهلکی بر آن وارد سازد.

2-همین طور که بیان کردیم،برای اولین بار است که جامعه علمی ایرانی بانخبگان و اندیشمندان عربی به صورت مستقیم آشنا می شود.از این رو می توان گفت که جامعه ایرانی و فارسی زبان با وضعیت دانش در عرصه جامعه عرب آگاهی ندارد.لذا مترجم یا مترجمین برای تبین فضای علمی در جهان عرب ،باید مقدمه های مفصلی را بر ترجمه های خود از کتاب های عربی به نگارند.اکنون که چندین کتاب از مرحوم جابری به فارسی ترجمه شده،خواننده ایرانی در مقام اول چه تصوری از فضای فکر و اندیشه در جهان عرب دارد؟تا در مقام دوم جایگاه چون جابری را در آن بشناسد.در چند کتابی که از جابری ترجمه شده ،جناب آل مهدی تنها به نگارش مقدمه کوتاهی که دلالت بر معرفی آن کتاب را دارد ،اکتفاءنموده است.بنده با علم بر این که نگارش این مقدمه از جناب آل مهدی برمی آید؛عدم نگارش آن را مورد نقد قرار می دهم.

3-بعضی از واژه ها و اصطلاح ها در زبان مبدا یک بار فرهنگی خاص دارد.لذا در ترجمه آنها باید دقت کامل را داشت.در غیر این صورت ذهنیت نادرستی را از بعضی از واژه ها بوجود می آید.مانند اشتباه مصطلحی که در زبان فارسی درباره کاربرد واژه ((اعراب))متداول شده است.در زبان فارسی این کلمه دلالت بر جمع((عرب))به کار می رود.این در حالی است که کلمه عرب خود جمع است.یعنی مانند کلمه مردم به حساب می آید؛جمع مکسر آن غلط است.همچنین کلمه اعراب در بستر فرهنگی زبان عرب به وضعیت خاص و آن هم به عرب بیابانگر اطلاق می گردد.عرب شهر نشین را حتی در عهد نزول قرآن با این مصطلح نامگذاری نمی کردند.در قرآن نیز وقتی اعراب را مورد خطاب قرار می دهد و آنان را در سطح بالا فتنه انگیزی بر می شمارد؛مرادعرب بیابانی است.مترجم محترم نیز در موارد بسیاری در کتاب این اشتباه مصطلح را تکرار کرده است.این در حالی است که کار اصلی این در ترجمه ،توجه به بستر فرهنگی زبان برای ترجمه صحیح است.

4-نکته دیگری که در پایان بدان می پردازم ،شاید در مقام نقد صرف نباشد بلکه توصیه در راستای تبادل دانشی درست و ارتباط دو جهان عربی و ایرانی باشد.آنگونه که مطرح شد،دو جهان عرب و ایرانی به دلایل مختلفی از جمله ناآشنایی نخبگان دو طرف به زبان یکدیگر،درحالت دوری و گسست از هم قرار داشتند.از دستاوردهای علمی همدیگر اطلاعی ندارند.این وضعیت تا بدانجا بود که بعضی این نا آگاهی خود را به زبان می آوردند که در جهان عرب مگر فکر واندیشه وجود دارد؟حال به همت افرادی چون آقای آل مهدی این ذهنیت ناصحیح در حال بر طرف شدن قرار دارد.

در راستای این هدف ،آشنایی دو طرف از وضعیت فکری و اندیشه ای خود ،بهتر آن بود که مترجمان بر متون اصلی ،چون متن جابری حاشیه هایی را به نگارش در می آوردند.برای مثال،هنگامی که دکتر محمد آرکون شروع به اندیشیدن تاریخ فکر اسلامی نمود ،آن را برای غربی ها به زبان فرانسوی نگارش در می آورد.حال هنگامی که متون وی به زبان عربی توسط دکتر هاشم صالح ترجمه شد،وی برای فهم بهتر این متون نگاشته شده با ذهنیت غربی،حاشیه هایی را نگاشته است.این حاشیه ها در فهم بهتر متون آرکون،که بسیار مغلق هم هستند،یاری رسان نیکی به حساب می آید.

حال مترجم محترم با توجه به سطح آگاهی از دانش عربی می توانست در جهت غنی سازی متون ترجمی خود،رویکردحاشیه نویسی که در سنت دانشی ما امری متداول بود ،بهره می برد.البته همانطور که گفتیم،در مقام توصیه در جهت آشنایی بهتر خوانندگان از متون عربی ،این مسئله را مطرح ساختم.چرا که این دو جهان فکری اگر شناخت کافی از هم داشته باشند،دستاوردهای علمی یکدیگر را در فعالیت های علمی خود مدنظر قرار دهند،می توان فرآیند توسعه دانشی را برای دو جهان متصور شد.لازم بذکر است که وضعیت فکری در جهان عرب به دلیل ار تباط مستقیم با غرب در یک فرآیند توسعه ای مورد قبولی قرار دارد.حال ما می توانیم از تجربه های آنان در عرصه فکری ،وضعیت بحرانی تولید علم ودانش را مورد بازبینی قرار داد.


----------------------------------------------------------------------------

1-این مقاله در مجله مهرنامه شماره13.ص23بررسی کتاب به چاپ رسیده است.

 

محمد عثمانی سه شنبه چهارم مرداد 1390  نظر بدهید!

14.00

نقدی بر ترجمه کتاب نقد عقل عربی(1)


نگارش:محمد عثمانی


ترجمه یکی از منابع انتقال دانش و آگاهی از سرزمینی به سرزمین دگر است.به عبارت دیگر یکی از راههای ار تباطی و گفتگوی میان ملل مختلف ترجمه دانسته ها و علوم به زبان مادری است.آن چه در ترجمه رخ می دهد؛انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر نیست.بلکه یک متن محصول بسترهای فرهنگی آن جامعه است که در قالب آن داده های علمی  عرضه می شود.از این رو مترجم باید از شرایط فرهنگی تکوین متن مدنظر آگاهی داشته باشد تا از این رهیافت ،ترجمه واژه هایی که بار فرهنگی خاص آن جامعه را به زبان و فرهنگ دیگرترجمه،آن را قابل فهم برای همگان سازد. در دانش هرمنوتیک از این زاویه ترجمه را نوعی تفسیر قلمداد می کنند.چرا که مترجم با توجه به بسترهای فرهنگی شکل گیری یک متن،آن را برای بستر فرهنگی دیگر با زبانی متفاوت برگردان می کند.زبان نیز نمودی فرهنگی است.لذا در عملیات ترجمه،مترجم یک متن را فهم ،آنگاه به زبانی دیگر ترجمه می کند.یعنی مترجم در مقام اول از چارچوب پیش فرض های فرهنگی خود ،متن مدنظر را ترجمه می کند.از این رو ترجمه یک هنر است.مترجم در انجام برگردان متن هنر نمایی می کند.متنی که بتواند داده های یک متن را به زبان دیگر منتقل سازد،همچون یک نقاش،تصویر را به نیکی برای خوانندگان خود ترسیم کرده است.

حال از این چشم انداز باید گفت که ترجمه متون متفکران عرب به زبان فارسی و برعکس،یکی از ضرورت های امروزین دو جامعه به حساب می آید.ارتباط های مستقیم جهان عرب با دنیای غرب و دستاوردهای مدرن آن،آنان را از لحاظ تفکری و فلسفی در سطحی مطلوبی قرار داده است.انقلاب های مردمی که امروزه دامان دولت های عربی گرفته،می تواند دلیلی بر این ادعا باشد.براین اساس شناخت تلاش های فکری آنان به صورت مسقیم از متون اصلی تاثیر گذار ،راه ارتباطی میان دو ملت و گفتگوی برسازنده فرهنگی میان آنان را هموار می سازد.عدم شناخت دو ملت از همدیگرو نیز نبود راه های ار تباطی گفتگویی میان آنان،عامل دوری وبی اعتمادی شده است.عدم آشنایی نخبگان و اندیشمندان دو طرف به زبان یک دیگر،فرآیند ارتباطی میان آنها را به تاخیر انداخته است.از این رو کار مترجم ها با این هدف بسیار سنیگن و دشوار می نماید.

محمد عابد الجابری از اندیشمندان صاحب سبک و تاثیر گذار جهان عرب که بحث های وی در عرصه دانش فلسفی و سیاسی جهان اسلام،رویکرد جدیدی را به سوی این دریچه بازکرده است.روشمندی تحقیق های علمی ایشان اهمیت کتاب هایش را دو چندان کرده است.به صورتی که امروزه کسانی که به مباحث اندیشه های اسلامی می پردازند؛اگر توجهی به اندیشه های ایشان نداشته باشند،فرآیند تحقیقی ناقصی را طی کرده اند.با توجه به این اهمیت امروز آثار جابری در میان محققین و اندیشمندان ما مورد توجه قرار گرفته است.کتاب های چهار گانه نقد عقل عربی و کتاب های چهارگانه پرداختی به علوم تفسیر قرآن وکتاب های دیگر و مقالات فراوان ایشان ،او را در مرکز توجه صاحبان فکر ودانش قرار داده است.مقالات و پایان نامه های نوشته شده در باب اندیشه های متنوع وی در جهان عرب و ایران گواه بر این مرکزیت است.

حال با توجه بر این اهمیت جناب آقای آل مهدی ترجمه متون جابری را در دستور کار خود قرار داده و تا کنون چندین جلد از آثار وی را به زبان فارسی برگردانده است.مترجم محترم،از آن جایی که بر دو زبان عربی وفارسی و نیز بسترهای فرهنگی دو طرف آگاهی کامل و وافر دارد؛او را در انجام ترجمه موفق ساخته که ترجمه ای بایسته ای ارائه دهد. از این زاویه نقد متون ترجمه امکانپذیر می شود؛زیرامترجم تنها به برگردان واژه ها مبادرت نمی ورزد؛بلکه فهم خود رااز دانش وداده های یک متن در بستر فرهنگی خاص را به زبان و فرهنگ دیگر ترجمه می کند.

 انسجام متن ترجمه ای و معادل سازی اصطلاح های تخصصی در متن عربی به زبان فارسی،ارائه نمایه در پایان کتاب و مسائل بسیار دیگر از مزایا و محسنات این متن ترجمه ای به حساب می آید.اما با این وجود نقدهایی را می توان بر این ترجمه متصور شد؛که با در میان گذاشتن آن با مترجم محترم و خوانندگان می توان در کارهای ترجمه ای پیش رو آنها رامد نظر قرار داد،تا با کارهای قوی از لحاظ ترجمه ای روبرو باشیم.براین اساس ما مواردی را به عنوان نقص در قالب نقد ارائه می کنیم.

1-در مواجهه اولیه با هر کتابی ،جلد آن نمایگر اولین جلوه دانشی آن است؛که حوزه وحتی رویکرد پردازش دادهها را عرضه می سازد.از این رو در متن اصلی عربی نقد عقل عرب در یک تیتر با فونت ریز در بالای کتاب به آن درچند جلد می پردازد.تکوین یا برسازی عقل عربی عنوان اصلی کتاب به حساب می آید.دیگر هیچ تیتر کلی در جهت تبین و تعریف موضوع آن به نگارش در نیامده است.در حالی که مترجم محترم با آوردن سوءتیتر ((پژوهشی ساختار گرا در شکل گیری عقلانیت کلاسیک عرب))رهیافتی را بر آن در روی جلد به تصویر می کشد.حال اگر بپذیریم که در قالب رویکر هر ترجمه یک تفسیر است؛این موضوع مطرح شده،تا خواننده ایرانی با ذهنیت خاص این کتاب آشنا شود؛مترجم ذهن خوانندگان را گمراه ساخته است.زیرا همانطور که خود مترجم نیک می داند،جابری را نمی توان در یک روش خاص محدود کرد.وی از روش های گوناگون برای تبین موضوع های مدنظر وی بهره می برد.لذا گاهی سوسوری، آلتوسری و گاهی فوکویی و....می شود.او فهم خاصی از جریان روشی ساخت گرایی را برای تحلیل عقلانیت عربی را مورد توجه قرار می دهد؛آنگاه این تحلیل را در بستر تاریخی به آزمون قرار می دهد.مترجم محترم در دیگر کتاب های ترجمه ای از جابری نیز این شیوه تغییر در عنوان کتاب را در دستور کاری خود قرار داده که در نوع خود کار اشتباه به حساب می آید.نگاه تجاری برتعیین عنوان خاصی برای  کتاب می تواند ضربه مهلکی بر آن وارد سازد.

2-همین طور که بیان کردیم،برای اولین بار است که جامعه علمی ایرانی بانخبگان و اندیشمندان عربی به صورت مستقیم آشنا می شود.از این رو می توان گفت که جامعه ایرانی و فارسی زبان با وضعیت دانش در عرصه جامعه عرب آگاهی ندارد.لذا مترجم یا مترجمین برای تبین فضای علمی در جهان عرب ،باید مقدمه های مفصلی را بر ترجمه های خود از کتاب های عربی به نگارند.اکنون که چندین کتاب از مرحوم جابری به فارسی ترجمه شده،خواننده ایرانی در مقام اول چه تصوری از فضای فکر و اندیشه در جهان عرب دارد؟تا در مقام دوم جایگاه چون جابری را در آن بشناسد.در چند کتابی که از جابری ترجمه شده ،جناب آل مهدی تنها به نگارش مقدمه کوتاهی که دلالت بر معرفی آن کتاب را دارد ،اکتفاءنموده است.بنده با علم بر این که نگارش این مقدمه از جناب آل مهدی برمی آید؛عدم نگارش آن را مورد نقد قرار می دهم.

3-بعضی از واژه ها و اصطلاح ها در زبان مبدا یک بار فرهنگی خاص دارد.لذا در ترجمه آنها باید دقت کامل را داشت.در غیر این صورت ذهنیت نادرستی را از بعضی از واژه ها بوجود می آید.مانند اشتباه مصطلحی که در زبان فارسی درباره کاربرد واژه ((اعراب))متداول شده است.در زبان فارسی این کلمه دلالت بر جمع((عرب))به کار می رود.این در حالی است که کلمه عرب خود جمع است.یعنی مانند کلمه مردم به حساب می آید؛جمع مکسر آن غلط است.همچنین کلمه اعراب در بستر فرهنگی زبان عرب به وضعیت خاص و آن هم به عرب بیابانگر اطلاق می گردد.عرب شهر نشین را حتی در عهد نزول قرآن با این مصطلح نامگذاری نمی کردند.در قرآن نیز وقتی اعراب را مورد خطاب قرار می دهد و آنان را در سطح بالا فتنه انگیزی بر می شمارد؛مرادعرب بیابانی است.مترجم محترم نیز در موارد بسیاری در کتاب این اشتباه مصطلح را تکرار کرده است.این در حالی است که کار اصلی این در ترجمه ،توجه به بستر فرهنگی زبان برای ترجمه صحیح است.

4-نکته دیگری که در پایان بدان می پردازم ،شاید در مقام نقد صرف نباشد بلکه توصیه در راستای تبادل دانشی درست و ارتباط دو جهان عربی و ایرانی باشد.آنگونه که مطرح شد،دو جهان عرب و ایرانی به دلایل مختلفی از جمله ناآشنایی نخبگان دو طرف به زبان یکدیگر،درحالت دوری و گسست از هم قرار داشتند.از دستاوردهای علمی همدیگر اطلاعی ندارند.این وضعیت تا بدانجا بود که بعضی این نا آگاهی خود را به زبان می آوردند که در جهان عرب مگر فکر واندیشه وجود دارد؟حال به همت افرادی چون آقای آل مهدی این ذهنیت ناصحیح در حال بر طرف شدن قرار دارد.

در راستای این هدف ،آشنایی دو طرف از وضعیت فکری و اندیشه ای خود ،بهتر آن بود که مترجمان بر متون اصلی ،چون متن جابری حاشیه هایی را به نگارش در می آوردند.برای مثال،هنگامی که دکتر محمد آرکون شروع به اندیشیدن تاریخ فکر اسلامی نمود ،آن را برای غربی ها به زبان فرانسوی نگارش در می آورد.حال هنگامی که متون وی به زبان عربی توسط دکتر هاشم صالح ترجمه شد،وی برای فهم بهتر این متون نگاشته شده با ذهنیت غربی،حاشیه هایی را نگاشته است.این حاشیه ها در فهم بهتر متون آرکون،که بسیار مغلق هم هستند،یاری رسان نیکی به حساب می آید.

حال مترجم محترم با توجه به سطح آگاهی از دانش عربی می توانست در جهت غنی سازی متون ترجمی خود،رویکردحاشیه نویسی که در سنت دانشی ما امری متداول بود ،بهره می برد.البته همانطور که گفتیم،در مقام توصیه در جهت آشنایی بهتر خوانندگان از متون عربی ،این مسئله را مطرح ساختم.چرا که این دو جهان فکری اگر شناخت کافی از هم داشته باشند،دستاوردهای علمی یکدیگر را در فعالیت های علمی خود مدنظر قرار دهند،می توان فرآیند توسعه دانشی را برای دو جهان متصور شد.لازم بذکر است که وضعیت فکری در جهان عرب به دلیل ار تباط مستقیم با غرب در یک فرآیند توسعه ای مورد قبولی قرار دارد.حال ما می توانیم از تجربه های آنان در عرصه فکری ،وضعیت بحرانی تولید علم ودانش را مورد بازبینی قرار داد.


----------------------------------------------------------------------------

1-این مقاله در مجله مهرنامه شماره13.ص23بررسی کتاب به چاپ رسیده است.

 

محمد عثمانی سه شنبه چهارم مرداد 1390  نظر بدهید!

 

از((ابن رشد))دموکراسی بیرون نمی آید


            گفت گو باداود فیرحی استادعلوم سیاسی دانشگاه تهران

محمد عثمانی


 

 

 

 

 

 

* آيا جريان شناسي روشنفكران معاصر عرب تحت تاثير جريانهاي فكري و انديشمندان غربي هستند؛ يعني در اين چارچوب تحليل مي‌شوند؟

آنچه در جهان عرب به طور خاص و جهان اسلام به طور كلي اهميت دارد، حضور جريان‌هاي فكر غربي در اين منطقه است. اين حضور خيلي مهم است. به همين دليل شاخه‌هايي متفاوت كه در جهان غرب بوده در جهان اسلام هم هستند. به طور مثال در ايران و كشورهاي عربي شاهد جريان چپ هستيم. اين چپ از التقاطي، چپ ايدئولوژيك تا چپ معرفت‌شناختي حضور پررنگ دارند. وقتي كه چپ وارد تمدن اسلامي مي‌شود، چپ اسلامي تجلي مي‌يابد. اين جريان بزرگ از لحاظ اعتبار اجتماعي  به مقاومت جهان اسلام و به قول جابري جهان عرب در مقابله با غرب و به خصوص به سرمايه‌‌داري باز می گردد. در رمان‌هاي و تاليف‌هاي آكادمي جهان عرب اين جريان به وضوح نمايان است. يك جريان ديگر كه تقريبا كمي بعد از فروپاشي خلافت عثماني شروع مي‌شود و با جنبش مشروطه‌خواهي در ارتباط است كه اندكي رويكرد و جنبه ليبرالي هم دارد. اين جريان كوشش مي‌كند تبين دموكراتيك از مفاهيم اسلامي داشته باشد. نمود اين جريان را مي‌توان در نزاع‌هاي ميان رشيد رضا، عبدالرازق و ... نتايج آن را تا امروز مشاهده كرد. مسئله ديگري در اين جهان وجود دارد كه در ادبيات ايراني و عربي معروف به جريان بازگشت به خويشتن است. شايد هم بتوان گفت كه اين جريان محصول فروپاشي حكومت عثماني است. اين جريان به صورت قدرتمند خود را در پاكستان در آثار ابوالعلاء مودودي و اقبال خودش نشان داد. جريان بازگشت به خويشتن به نوعي سعي مي‌كند كه در ميانه شرق و غرب يا ماركسيست و ليبراليسم يك نگاهي به خويشتن داشته باشد كه به جنبش‌هاي احياي يا «نهضته الحياء» شناخته مي‌شوند. اين جريان نيز در كشورهاي اسلامي بسيار مهم است. اين جنبش خود را در دو قالب فلسفي و راديكال خودش را نشان مي‌دهد. جنبش احياء در درون خود سلفيسم را رشد داد. سلفيسم تحت تاثير اين جنبش از پاكستان دارد حركت مي‌كند و تحت تاثير ادبيات مودوي خودش را به مصر و جاهاي ديگر مي‌رساند. محصول اين تفكر را ما مي‌توانيم در جنبش اخواني‌ها ببينيم. در جنبش اخواني‌ها در ابتدا به آموزهاي تذهيب، اجتهاد و جهاد تكيه داشتند اما بعدها تحت تاثير جريان‌هاي چپ به برجسته كردن مفهوم جهاد پرداختند. اين مفهوم را در چارچوب فريضه غايب ترويج مي‌شد. جريان ديگر كه به نظر مي‌آيد در عكس‌العمل به احيا‌گري خودش را نشان داد و از ميراث فكري اروپا الهام گرفت؛ اين نگرش‌هاي انتقادي است.  برخي از آثار جابري راکه مي‌خوانيم، در اين حوزه قرار مي‌گيريد. حوزه انتقادي يا نهضت انتقاديه كه امروزه در كشورهاي عربي بروز جدي يافته است؛ اين جريان مشرب‌هاي متفاوتي دارد. يك زمينه داخلي آن به نارسايي‌هاي همين بازگشت به خويشتن برمي‌گردد. من كارهاي ابوزيد را در اين چارچوب مي‌بينم؛ به خصوص كتاب «نقد خطاب‌الديني والامام الشافعي و تاسيس ايدئولوژيه الوسطيه». جريان انتقادي جريان پيچيده‌اي است:

اولا بخشي از آن از مكتب فرانكفورت الهام مي‌گيرد و بخش ديگر از ساختارگرايي؛ مثلا در آثار مرحوم جابري ردپاي ساختارگرايي كاملا مشهود است. به‌خصوص ساختگرايي در سنت آلترسر و لوي اشتراوس انسان‌گرا در آن بسيار قوي است. همانند اين بحث‌ها را مي‌توان در بحث‌هاي «الوعي المنقسم» برهان غليون مي‌توان ديد. اما اين جريان اهميت آن به خاطر الهام‌گيري از جريان‌هاي انتقادي غرب است. بخشي از دستاوردهاي نهضت تفسيري با هرمنوتيك جديد و دستاوردهاي پست‌مدرنيسم فوكو الهام مي‌گيرد.

* اگر بخواهيم جريان‌هاي روشنفكري عرب را دسته‌بندي كنيم؛ اكنون با چند جريان روبرو هستيم؟

 در جغرافياي فكري عرب، چپ اسلامي، ليبراليسم و نهضت مشروطه‌خواهي، احياء‌گري و جريان انتقادي؛ چهار جريان مهم و بزرگي هستند كه امروز كم‌و‌بيش حضور دارند و در تعامل با هم از همديگر وام مي‌گيرند. در هر حال اين چهار جريان در جهان عرب؛ به طور خاص و اسلامي به طور عام وجود دارند.

 

* امروز جريان انتقادي در جهان عرب فعال‌تر از ساير جريان‌ها است و گاهي هم با طرد و تكفير روبرو بوده است؛ اين مسئله به كدام ويژگي آن باز مي گردد؟

انديشه انتقادي از لحاظ تاريخ فكر و كرنولوژي فكر، انديشه متاخري است. محاسن و معايب خاص خودش را دارد. از جمله محاسن آن يك نوع تلاش براي توليد يك آگاهي مجدد است. اين نه در جريان‌هاي چپ اسلامي و نه در نهضت مشروطه‌خواهي و نه در بازگشت به خويشتن وجود ندارد. اين سه جريان چنين به نظر مي‌رسند كه نمود ايدئولوژيكی آنها قوي تر است. جريان‌هاي ليبرالي هم يك پيش‌فرضي از قبل دارند كه ليبراليسم مطلوب است، آنگاه نص را به اعتبار ليبراليسم تفسير مي‌كنند. جريان احيا‌گر نيز چنين كاري مي‌كنند. اما جريان‌هاي انتقادي  به دنبال ساختن يك ايدئولوژي نيستند؛ بلكه به دنبال وارسي معكوس هستند؛ باز كردن آنچه تاكنون بافته شده. بنابراين يك نوعي شالوده‌شكني صورت مي‌گيرد. اين مستلزم فاصله گرفتن از يك امر جديد است؛ يعني در پرانتز قرار دادن يا در پشت سر قرار دادن سنت آگاهي پيشين تا اينكه نص بتواند معناي خود را آنگونه كه هست نشان بدهد. نه تحت هژموني چپ، ليبرال يا سنت بدان نگاشته شود. در اين صورت متفكران انتقادي به دنبال برملاء كردن برساخته‌ها هستند؛ يعني سرنوشت جريان انتقادي بيشتر درگير با احيا‌گري و مفهوم سنت است اما در حقيقت با چپ اسلامي درگير شد؛ مانند گفت‌وگوي حسن حنفي و محمد عابد جا‌بري كه در دهه هشتاد انجام شد. گفت‌وگويي از زاويه انتقادي به بخش‌ها، ‌چپ منجر شد. آدمي احساس مي‌كند كه رسالت جريان‌هاي انتقادي، نقد سنت و بازگشت به خويشتن و احياگري است. علت آن اين است كه جريان‌هاي احياءگري قدرت بيشتري داشتند با قدرت‌هاي خارجي به لحاظ عاطفي و ذهنيت مذهبي مقابله كنند. جريان احياگري با مذهب يك اين هماني ايجاد كرده بود. وقتي كه به زمان ما بازمي‌گشت به جاي كمك به جامعه، جامعه را به هزاران سال پيش نيز بازمي‌گرداند. يعني باز توليد تمام آنچه كه قبلا توليد شده بود و ما را به اين جا رسانده بود. اين بحث بسيار جدي بود. سپس در واقع بيشترين درگيري جريان انتقادي با انديشه سنتي مسلمان‌ها است. زيرا به دلايلي سنت در جهان اسلام رسوب كرده و اين سنت با مذهب و هويت يكي شده است. بر اين اساس شكستن آن بسيار سخت است. به همين دليل است كه به يك متفكر مسلمان چپ و ليبرال هيچ كس حكم ارتداد نداده ولي به جريان انتقادي كه به شدت با هستي و نيستي سنت درگير شده است، داده اند. چون هدف آنان جداسازي ايمان از سنت، دانش‌هاي سنتي از نص. اين هدف سنگين است؛ يعني اگر اتفاق بيفتد  به تعبير هوسرل؛ انسان مسلمان امروزي می تواند سنت را تعليق كند. تا يك بار ديگر بتواند خودش با نص مواجه کند.

 

* متفكران انتقادي در مواجهه با سنت از روش‌هاي غربي؛ آن هم نه به صورت كامل بلكه به صورت تلفيقي بهره برده‌اند. يعني آنگونه كه خود جابري در آثارش بيان مي‌كند، وي گاهي آلتوسري، فوكويي و گاهي نيز به مباحث خيال در فلسفه فرانسوي و ... توجه ويژه مي‌كند و برحسب موضوع روشي را اتخاذ يا تلفيق مي‌كند. اين رخداد در چه حدي ميان روشنفكران معاصر عرب رخ داده است و مرزبندي‌شان با جريان‌هاي غربي كجاست؟

اين جريان به دنبال برداشتن پوشش‌هاي بركشيده بر موضوع و برملا‌سازي آن هستند. متفكران انتقادي شبيه متلكمين هستند، يعني از هر دانشي براي دفاع از كار خود استفاده مي‌كنند؛ از عقلا، علوم روز، الهيات و ... . اين فرآيند هم نقطه قوت است و هم نقطه ضعف آن خواهد بود. اما نظريه‌هاي انتقادي برخلاف نظريه‌هاي هگلي عمل مي‌كنند؛ نظريه انتقادي به تاريخيت تكيه مي‌كنند اما نظريه‌هاي انتقادي رويكردهاي تاريخي هگلي را برنمي‌تابند. اين تاريخ‌نگاري هگلي دو پيش‌فرض دارد كه با جريان انتقادي و هدف آن نمی سازد. يكي از پيش‌فرض‌ها جريان عمومي تاريخ است؛ يعني يك نوع جهان شمولي تاريخي اعتقاد دارد. اين مساله هويت مسلماني را در برمي‌گيرد. در واقع مسلماني را در ذيل غربي‌گرايي قرار مي‌دهد و اهميت آن را از بين مي‌رود. بنابراين خصومت و هويت تمدن‌ها را از آنها مي‌گيرد و تمدن‌ها را براساس و معيار تمدن برتر مي‌سنجد. در اين رهيافت هر تمدني داراي عناصري از تمدن برتر دارد يا مخالف آن ،كه در اين صورت عناصر مخالف را بايد كنار گذاشت. در چنين حالتي عقب‌افتادگي به مقايسه با تمدن برتر برمي‌گردد، اين وضعيت يك نوع تخليه هويتي انجام مي‌ گیرد. حال با توجه به اينكه روشنفكر انتقادي، يك روشنفكر مسوول است، نمي‌تواند با رهيافتي كه اساس هويت را مي‌شكند همراهي كند. اين يك ايراد به پروژه‌هاي هگلي هستند. چون هويت را ناديده مي‌انگارند. دومين ايرادي كه در پروژه‌هاي هگلي وجود دارد و روشنفكران انتقادي از گرايش به آنها بازمي‌دارد، تصور يك نوع اين هماني دين با سنت است و تقابل ميان سنت و تجدد ايجاد مي‌‌كند. يعني شما نمي‌توانيد سنت را از دين جدا كنيد. چون اين جدايي امكان ندارد و دين جزيي از سنت به حساب مي‌آيد. در حالي كه نوگرايي يك نوع اصلاح دين است كه داراي بخشي از آن را در برمي‌گيرد. اين يكي از مسائل مهم بود كه روشنفكران انتقادي از گرايش به الگوي هگلي بازمي‌دارد. زيرا آنها به دنبال تفكيك سنت از دين هستند. در حالي كه هگلي‌ها اديان بزرگ و محوري را شكل بزرگ شده اسطوره‌ها تلقي مي‌كنند. اين انديشه در جريان انتقادي نيست. زيرا آنها عقلانيتي را به نص مي‌دهند؛ يعني در درون نص يك نضجي از عقلانيت وجود دارد. اصل بر اين است كه اين عقلانيت ممكن است براساس عقلانيت دوره ميانه سركوب شده باشد. بنابراين با نقد دانش‌هاي دوره ميانه، در واقع نص را بالا مي‌كشند و درك جديدي از دين ارائه مي‌شود. اين نگاه مخصوص جهان اسلام نيست. من در برخي آثار هابرماس نيز چنين نگاهي مشاهده مي‌كنم. يعني تفكيك ميان اديان كه واجد عقلانيت هستند و اسطوره‌ها قديم وجود دارد. نظريه‌هاي هگلي سنت را اين هماني با دين ايجاد مي‌كنند و اديان بزرگ شكل تكامل يافته اسطوره‌ها مي دانند. در حالي نظريه‌هاي انتقادي در جهان اسلام و نوشته كساني چون هابرماس (سخنراني بلومبرگ و كتاب درباره دين ايشان) اين رهيافت وجود دارد. در اين شرايط دين يك پارادايم و يك موجوديت مستقل از سنت است. اين موجوديت مستقل يا نص ممكن است هر چيزي تفسير شود. اما دين نمي‌تواند طوري تفسير شود كه اصل خود را نفي كند. شما نمي‌توانيد اصل نص قرآن يا نبوت را نقض كنيد. اين مسئله سبب مي‌شود متفكران انتقادي به شدت به دنبال آن دسته از تاريخ‌گرايان بروند يا انديشه‌هايي مبتني بر تاريخيت حركت بكنند كه هگلي نيستند. به همين دليل برخي به ساختارگرايي، برخي به فوكو و بعضي به هرمنوتيك گادامري و ... تكيه مي‌كنند. اين بحث خيلي مهم است كه نشان مي‌دهد متفكران انتقادي هگلي نيستند.

 

* محمد عابد الجابری در پروژه معروف خود «نقد عقل عربي» كه چهار كتاب مهم وی هستند، سعي مي‌كند تفكيك ميان دين از سنت و نص از دانش را انجام دهد. اين پروژه در جهان عرب به طور خاص و جهان اسلام به طور كلي مورد نقد قرار گرفت؛ به خصوص از جانب بيان نقد عقل العربي. او در اين بستر تا آنجايي پيش مي‌رود كه متفكراني چون فارابي و ابن‌ سينا را در بستر عقل عربي خوانش مي‌كند. حال سوال اين است كه مبناي پاي‌فشردن‌اش بر عقل عربي چيست؟

قبل از انديشه‌هاي جديد غربي، دو واژه درباره عقل داشتيم. يكي عقلي بود كه اين عقل مضاف و پسوندي نداشت. عقل مثل نفس جهان‌شمول بود. در ارسطو و در افلاطون ديده مي‌شود. اين عقل يك عقل محض است. اين عقل اساسا بر اين منوال بود كه انسان يك قوه به اعتبار انسانيت، انسان است؛ نه به اعتبار جغرافيا و فرهنگ آن. اما بحث بعدي بر محور عقلاء بود. اين بحث برمي‌گشت به انسان‌هايي كه عاقل شناخته مي‌شوند. اسم آن را آراء مشهورات، محموده، عرف عقلاء، سيره عقلاء و ... گذاشتند. اما تحت تاثير مكتب انتقادي در جهان اسلام چيزي وارد جهان اسلام شد كه مفهوم جديدي از عقل بود. آن چيزي كه در غرب تحت عنوان Rationaliti‌ شناخته شد. عقلانيت، عقلانيت عقل نيست بلكه نوعي تعقل است. اين تعقل ممكن با جغرافيا، ساختار و فرهنگ، پارادايم و ... گره مي‌خورد. بنابراين چنين بحث در قديم عقلاني عقلايي داشتيم، ولي امروز چيزي به نام عقلانيت داريم كه منظور آن امر عقلاني و عقلايي نيست. هر چند كه نزديك به دومي است. اين عقلانيت خصلتي تمدني دارد و مي‌توانيم عقل را به امري اضافه كنيم؛ يعني بگويم عقل عربي يا عقل اسلامي. قدماي مسلمانان چنين حرفي نداشتند و اين يك بحث معاصر است. همچنين داخل اين بحث نوعي از تاريخيت است. آنگاه آن مضاف‌اليه به غليظ‌ترين بخش در آن عقلانيت، مانند عربيت تاثير داشته است. ساختار زندگي عرب، غنيمت، ذهنيت عرب يعني همان الوعي است. در چنين چيزي با ذهنيت ساخته شده مواجه هستيم. (Mantality).

 در اينجا با امري كاملا ذاتي انسان‌ها سر و كار نداريد، بلكه با امر برساخته كه انسان‌هاي بيروني آن را ساختند و امروز ما آن را به نام عقل عربي يا اسلامي معرفي مي‌كنيم، روبرو هستيم. بعضي نيز اصطلاح‌هايي چون عقل فقهي يا عقل فلسفي به كار برده‌اند، اينها در واقع يك عقلانيت است. معناي آن يك ديالكتيك ميان ذهن و بيرون شكل مي‌گيرد. اصل آن نيز بر تمايز است؛ چون محيط و تاريخ فرق مي‌كند. اين بحث براي جريان انتقادي در جهان اسلام كليدي است. چون از عقل كه فارابي در نظر داشت عبور مي‌كند. همين طور از عقل به معناي سيره عقلاء نيز درمي‌گذرد. در واقع نمي‌پرسد كه چون عقلاء به ذات عاقل هستند، اين گونه فكر مي‌كنند. بلكه مي‌پرسد كه چه شد كه اين عقلاء اين گونه عاقل شدند؟ عقلانيتي كه برساخته است. اگر مكتب انتقادي مي‌توانست مفهوم سوم از عقل را وارد تحليل‌هاي جهان اسلام بكند، پيشرفتي حاصل نمي‌كرد؛ يعني اين دوگانه عقل و عقلاء اصلا در مفهوم انتقاد جايگاهي پيدا نمي‌كرد. نهايت آن ابن‌رشد مي‌شد. يعني بازمي‌گشت به اينكه عقل محالي شرع و شرع هم محالي عقل است. يعني با تكيه بر برخي از برهانيات عقلي، برهانيات شرعي فقهاء را نقد مي‌كند. يا با تكيه بر برخي از مسلمات شرعي سعي مي‌كرد كه نقد كند برخي از آنچه در افلاطون بود. به همين دليل بود كه براي افرادي چون ابن رشد سه سطح از استدلال مهم بود؛ برهان، جدل (ديالكتيك) و خطابه (گفتار) و سعي مي‌كرد با تكيه بر مسلمات شرعي، فلسفه قديم را چنان تجزيه كند كه برهانيات آن از غير برهانيات جدا بشود. با تكيه بر برهانيات فلسفه سعي مي‌كرد كه آراء فقهي را تعديل كند و ادله را از نو بازخواني كند. البته ابن رشد به اين فكر نيفتاد كه چرا افلاطون چنين انديشيد كه انديشد. بلكه به دنبال تفكيك ضروريات از غير ضروريات فلسفه افلاطون بود. مانند آن بحثي كه خود جابري آن را اصلاح كرده است؛ الضروري في فلسفه و بحث جمهور افلاطون را نقد مي‌كند. ابن رشد به دنبال آن بود كه انحرافات فلسفه فارابي را كشف كند؛ از طريق كشف برهانيات از غير برهانيات. اما هرگز نمي‌تواند توضيح بدهد كه چرا افلاطون اينگونه فكر مي‌كرد. در حالي كه جابري براي فارابي اينگونه عمل نكرده است و با تقسيم تمدن اسلامي به شرقي و غربي و نقد ابن‌سينا را پيش مي‌برد. اين بحث جديدي است. بحثي كه ملازمه ذاتي با نقد دارد. بنابراين ما مي‌توانيم جريان انتقادي را به اسلام انتقادي ترجمه كنيم. يعني در واقع اينان اسلام را مي‌پذيرند اما آن را پالايش مي‌كنند. همانطور كه ابن شد فلسفه را مي‌پذيرفت و سعي مي‌كرد كه پيرايه‌هاي آن را تفكيك كند. همچنين شرع را مي‌پذيرفت و سعي مي‌كرد كه غيرقطعيات آن را جدا كند. در واقع معتبرها را از غيرمعتبرها جدا مي‌كرد. بدين ترتيب اينها متفكراني تمدني هستند و علقه تمدني اسلامي دارند. اگر نقد مي‌كنند، نقد دروني است. هر چند در مواردي از بيرون به نقد مي‌پردازند. در واقع اينان بخشي از ذهن انسان مسلمان را ابژ مي‌كنند تا بتواند آن با سوژه‌اي كه دارند مورد بررسي قرار دهند. به همين دليل شايد بتوان به تبعيت از غرب از آنچه تحت عنوان عقلانيت انتقادي خوانده مي‌شود، انديشه‌هاي انتقادي را نيز با عقلانيت انتقادي خواند؛ يك نوع اسلام انتقادي و نه يك اسلام احيا‌گر.

 

* همان‌طور كه خود شما به آن اشاره كرديد؛ يك متفكر عرب اسلام و تمدن اسلام را ذات فرهنگي خود تصور مي‌كند. اما متفكران ايراني مواجهه‌اي متفاوت از انديشمندان عرب دارند. به صورتي كه متفكران ايراني اسلام و فرهنگ آن را ذاتي فرهنگي خود نمي‌پندارند؛ بلكه آن پذيرفته شده مي‌دانند. در تفكر ايراني دوگانه اسلام و ايرانيت وجود دارد، در حالي كه انديشمندان عرب ديگر اين دوگانه وجود ندارد، بلكه عرب مساوي اسلام و اسلام مساوي عرب. يعني نگاه تمدني به اسلام سبب مي‌شود كه انديشمند عرب آن را ذاتي فرهنگ خود بداند؟

براي متفكر عرب تفكيك ميان مذهب از تمدن امكان ندارد. به همين دليل است كه آنها از اين چارچوب نمي‌توانند خارج شوند و بحث را از  بيرون دنبال كنند. متفكران ايراني - البته بعضي- نيز براي ايران هويتي قائلند. يعني ايران به مثابه يك جغرافيا با فرهنگي به نام اسلام يكي بشود يا تفكيك شود. آنگاه شروع مي‌كنند امكانات اسلام را براي ايران مي‌گيرند؛ يعني يك نوع دوآليزم به لحاظ معرفتي براي آن طرح مي‌كنند. در حالي كه براي انسان عرب اين وجود ندارد. همان‌طور كه يك انسان عرب نمي‌تواند زبان عربي را از خود دور كند، نمي‌تواند اسلام را نيز از خود دور كند و از اين دو متخلع باشد.

 

* پس چگونه جابري مي‌تواند ابن‌سينا را در پيش زمينه عقل عربي خوانش كند؟

دقيقا مي‌تواند خوانش كند؛ چون هر كسي در اين فضا انديشيده، عربي انديشيده است. البته بحث‌هاي بسيار مهمي را جابري مدعي شده است. جابري معتقد است كه بايد فرهنگ عربي- اسلامي را نجات بدهد. وي معتقد است كه سنت وقتي شكل گرفت، ايده‌هايي از بيرون اين سنت را ساخت؛ مانند افرادي كه ايراني- يوناني بودند و آمدند با بحث‌هايي كه از درون سرمنشاء داشتند؛ مانند قبيله و ... همسازي كردند. جابري براي تقسيم‌بندي فلسفه اسلامي به شرق و غربي، هدفي دارد و مي‌خواهد بگويد كه چگونه دانش‌هاي اسلامي به بيرون اسلام گرايش يافتند؟!

 

* حال اگر فردي چون ابن‌سينا در عقلانيت عربي انديشيده، پس بحث بازتوليد ايدئولوژي ايراني در بحث جابري بايد يك تضاد باشد؛ بحثي كه در كتاب ما و ميراث فرهنگي ما بيان كرده است؟

تضاد نمي‌بينم. يك بحث بسيار قوي در انديشه‌هاي قديمي بود كه جابري از آن بسيار تاثير پذيرفته است. آن بحث عبارت بود از اينكه هيچ غيرعربي نمي‌تواند كاملا عربي فكر كند. اين رابطه زبان و فكر در نظام معرفتي جابري قوي است. چون در كتاب تكوين ايشان هم مشهود است كه جابري يك ساختارگرا است. بر اين اساس ابن‌سينا براي او دو ابن‌سينا است. ابن‌سينايي كه در درون مفاهيم اسلامي- عربي فكر مي‌كند. اما ابن سيناي دوم غيرعرب است كه نمي‌تواند كاملا عربي فكر كند. حال جابري در نقد ابن‌سينا به بخش دوم ابن‌سينا نقد وارد مي‌كند. ساختار گراياني از نوع جابري به اينگونه نقد بسيار اهميت مي‌دهند. به همين دليل جابري وقتي از درون ساخت عربي نگاه مي‌كند يك منتقد است. اما آنگاه كه از بيرون اين ساختار بدان نظر مي‌كند، كاملا مدافع عربيت است. به همين دليل است كه وي اسلام و عرب را يكي مي‌گيرد. به همين دليل عقل سياسي اسلامي را عقل سياسي عرب مي‌خواند. چون رابطه‌اي محكم ميان زبان، عقيده، قبيله و... برقرار مي‌سازد. در اين چاچوب جابري، ابن سينا را در دوره ميانه شبيه روشنفكر در دوران جديد مي‌بيند. هر دوي آنها وعي منقسم (خودآگاهي دوگانه) دارند. ذهني كه تربيت ايراني دارد و ذهني كه گره مي‌خورد با فرهنگ عربي. اين بحث بسيار مهم است كه در صورت توجه ويژه به آن مي‌تواند نگاه به موالي در آن دوره را فهميد. مانند اينكه مي‌گويم اين روشنفكر ايراني است كه در فرهنگ غربي مي‌انديشيد. به همين دليل ذهنش دوگانه است. ذهن دوپاره به اندماج انسان ايراني با اسلام برمي‌گردد. اين بحث كليدي است. جابري از اين رويكرد با فلسفه شرق مخالف است. در اين بخش نمي‌توانم با جابري همدل شوم. زيرا جابري به شدت زبان را به اعتقاد گره مي‌زند. در حالي كه در نظر حداقل ايراني‌ها اعتقادات مي‌تواند مستقل از زبان شكل بگيرد.

 

* در كتاب البنيه العقل عربي، جابري سه نظام معرفتي در دوره ميانه شكل گرفت؛ بياني، عرفاني و برهاني كه در بحث بياني زبان و دين شكل مي‌گيرد. در نظام عرفاني لامعقول، عقل مستغفي و در برهاني فلسفه را شكل مي‌دهد. حال چگونگي ارتباط اين سه نظام معرفتي با هم جاي سوال دارد؟

يك نظام مرتبط با هم شكل داده مي‌شود. زيرا در صورت عدم ارتباط آن، تكوين عقل عربي جابري شكل نمي‌گرفت. جابري در بحث‌هاي خود دو نوع عقل را مدنظر قرار مي‌دهد. عقل مكوَّن و عقل مكوِّن؛ عقل بر ساخته و عقل ايدئولوژيك. وي معتقد بود كه اين عقل مكوِّن (عقل ايدئولوژيك) اين عقلانيت‌ها را ساخته است. حال در جايي با تكيه بر فلسفه، جاي ديگر بياني و عرفاني اين عقل مكوِّن ساخته شده است. هر سه اين نظام معرفتي مبتني بر عقل مكوِّن است. در مقابل آن عقل طبقي به كار مي‌رود. در اين وضعيت عقل‌هاي طبقي مثل منشوري و جلوه‌هايي از عقل مكوَّن است. يعني جنس يكي است، اما رنگ‌ها متفاوت است. اين عقل يك اسانس است. چيزي ندارد، آدمي را به تخيل مي‌اندازد كه دارد ميوه مي‌خورد. حال بر اين اساس اين عقل‌هاي طبقي سه‌گانه بر پايه عقل مكوَّن ايستاده‌اند. بر اين اساس اين عقل مكوَّن محصول اندماج ايران و عرب است.

 

* شما در كلام خود به دليل پيوند زبان با اعتقادات از جابري فاصله مي‌گيرد، در حالي كه جابري با توجه به اين نظام معرفتي سه‌گانه عقل مكوَّن ‌اندماج ایران و عرب را مطرح مي‌سازد؟ چگونه اين انديشه جابری، شما را به عدم همدلي مي‌كشاند؟

در واقع آنچه كه براي جابري مهم است؛ غيرعرب نمي‌توان مثل عرب مسلمان باشد. بعضي از قدماي ما نيز اين انديشه‌ را داشتند. مانند ابن خلدون، مي‌گويد: هيچ كس نمي‌تواند مثل يك عرب بفهمد كه نص چه مي‌گويد. بنابراين وقتي دانش ما نص‌گرا است، علي‌القاعده ما دست به دامن عرب هستيم. اين بحث زبان را از «پارول» جدا نمي‌كند. يعني در واقع آدمي بايد در جهاني از زبان زندگي كند تا نص را درك كند. در اين صورت مذهب جهان شمولي خود را از دست مي‌دهد. از این رو، انديشه‌هاي جهان شمول اسلام در جابري معنايي ندارد و اسلام براي عرب است. اين موارد را نمي‌توان قبول كرد. وقتي كه جابري عقل را با پسوند عربي به كار مي‌رود. در واقع بحث اسلام آن نيز عربي مي‌شود. چون اسلام را بخشي از عقلانيت تاريخي عربي مي‌داند. حال اگر سنت را نقد مي‌كند تا امكانات اسلام را باز كند؛ این بار هم آن را از آن عرب می‌داند. به خاطر همين دليل بود كه من فكر مي‌كنم كه غير عرب نمي‌تواند با بحث‌هاي جابري همدل باشد. تاريخ نشان داده است كه قوي‌ترين كتاب‌هاي زبان‌شناختی را كساني نوشتن كه از آن فرهنگ نبودند.

 

* هنگامي كه جابري از عقل عربي سخن به ميان مي‌آورد، بر روي شرايط شكل‌گيري اين عقل در عصر تكوين و سربرآوري آن در عصر تدوين سخن مي‌راند. شرايطي چون ذهن صحرايي عرب كه گست اشياء در ذهن آنها بر بسياري ديگر از عناصر شكل‌گيري اين عقل در شرايط عربي صحبت مي‌كند. حال در عصر تدوين دانش به معناي تمدني آن شكل گرفت و در آن، چه از يونان و چه از ايران برگرفته شد و در ظرف عقلانيت عربي ريخته شد. بر اين اساس است که ابن سينا عربي فكر كرد. اين متعلق به دوره سنت است. حال به نظر شما كسي چون جابري با بيان اين شرايط و نقد آن در كتاب الخطاب العربي المعاصر و كتاب‌هاي دیگرش مي‌خواهد شرايط بازتوليد اين عقل را در دوره‌هاي مختلف نشان دهد و اين عقلانيت سنتي كه عربي هم هست را بكشند؟

اصلا گرايش انتقادي اينگونه فكر نمي‌كند و كارش مهندسي معكوس است. در گرايش انتقادي به خصوص از نوع جابري چيزي به نام اولويت عمل داريم كه به‌دنبال تكوين عقل عربي است. در واقع به نظر جابري و كساني كه در اين فضا مي‌انديشند، شاهد شكل‌گيري يك جغرافيايي سياسي، فرهنگي هستيم كه خود آن مقدمه‌ای براي تكوين عقل است. با گسترش حضور عرب‌ها در ايران و ساير كشورها، دو فرهنگ کنار هم آمده‌اند. اگر بخواهند اين دو فرهنگ همزيستي كند، دو راه بيشتر نداريم؛ يك راه آن اين است كه به طور مساوي باشند تا استقلال هر دو حفظ شود که تاريخ نشان داده است، اينگونه نمی‌شود. راه دوم اين است كه فرهنگ مهاجم در فرهنگ ميزبان حل بشود؛ مانند آمدن مغول‌ها به ايران كه در فرهنگ ایران يا اسلام حل شدند. يك فرض ديگر اين است كه فرهنگ ميزبان تابعي از فرهنگ مهمان بشود. در واقع معناي آن اين است كه در اين وضعيت دوگانه يك حالت هژموني وجود دارد؛ در عين حال كه در تمدن دوره ميانه اسلامي ميراث ايراني وجود دارد اما ميراث ايراني تحت هژموني فرهنگ عربي است. اگر اين بحث را بپذیریم، آنگاه ابن‌سينا نماد زنده همين وضعيت است. يعني حامل فرهنگ ايراني تحت هژموني فرهنگ عربي قرار دارد. بر اين اساس عصر تكوين از يك دولايه تشكيل مي‌شود. وقتي كه ما داريم از عقل عربي صحبت مي‌كنيم، به اعتبار هژموني آن سخن مي‌رانيم و نه به اعتبار خلوص آن. جابري هم مي‌داند كه اینگونه است. او به دنبال مهندسي معكوس، لايه‌های روي هم انباشته شده را باز مي‌كند و تاثير و تاثر آن را توضيح مي‌دهد. بنابراين عصر تدوين چيزي نيست؛ جز به نوشته درآوردن، ذهنيتي كه مربوط به عصر تكوين است. عصر تكوين نيز براساس فرض سوم شكل گرفته است؛ همنشيني فرهنگ ايراني با فرهنگ عربي با هژموني فرهنگ عربي. جابري نيز به اين فرهنگ هژموني شده كه تابع قدرت هم هست، نام عقل عربي مي‌گذارد. اين عقل عربي ميراثي از اين طرف و ميراثي از آن طرف دارد. لذا از لحاظ معرفتي مي‌تواند به صورت بيان، عرفاني و برهاني تجلي يابد. درست به همين دليل است كه جابري مي‌گويد كه ابن سينا ايراني‌ای است كه عربي انديشيده است. ابن سينا شكل فكري شده بر مكي‌ها است. ايراني در فكر عربي، وزيري در دربار عربي، بدين‌ترتيب هر دوتا را دارد با هم جمع مي‌كند. درباره همين دوره از حكومت است که جابري مي‌گويد: «ولنبدا به اخلاق ملوك العجم، لانه منهم اخذنا آداب الملك» (ما بايد در تحليل حكومت، با اخلاق پادشاهان عجم آغاز كنيم، زيرا ما از آنها آداب حكومت‌داري را گرفته‌‌ايم). اما اين آداب حكومت‌داري فرهنگ عربي را پوشانده بود و هيچ فيلسوفي نيست؛ جز كسي كه تاريخ زماني خود را فلسفي مي‌كند. يعني با توجه به ادبيات جابري كه داريم صحبت مي‌كنيم، اين ديگر عقل محض نيست، بلكه عقلانیت Rationality است. در واقع فلسفه‌ ابن سينا بيان فلسفي شده سبك زندگي‌ای است كه در آن زمان جاري بود. بر اين اساس وقتي مي‌گويم ابن سينا، فيلسوفي ايراني است، چون ميراثي از ايران در آن وجود دارد. وقتي كه مي‌گويم فيلسوفي در درون عقل عربي، باز درست است چون در درون چنين بافتی مي‌انديشد. به همين دليل جابري سعي مي كند عناصري كه فكر را ساخته از هر دو فرهنگ بگيرد و شرقي-غربي را مطرح ‌سازد.

 

*. به نظر شما چرا شرق در توليد انديشه بعد از فارابي باز مي‌ماند. اما در مغرب تمدن اسلامي بدين صورت نبوده است؟يكي از بحث‌هاي مهم در انديشه جابري تقسيم تمدن، اسلامي به شرق و غرب است. در بخش شرقي يك دوآليسم همسازي ميان فيزيك و متافيزيك حاكم است؛ يعني نگرشي افلاطوني دارد. اما در بخش غربي تمدن اسلامي اين دوگانگي وجود ندارد، بلكه ارسطويي مي‌انديشيد. حال با توبه به اين تقسيم‌بندي در عصر ميانه يك اتفاق سياسي افتاد. يعني اشاعره، معتزله را به كنار مي‌زنند و قدرت را تحت تاثير خود قرار مي‌دهند. در بخش شرقي حاكميت اشاعره منجر به انسداد باب اجتهاد و گرايش به سوي افول تمدني مي‌رود، يعني انديشه فلسفي با فارابي شروع و با خود فارابي به اتمام مي‌رسد. اما در بخش غربي به‌رغم حاكميت‌ اشاعره اين فرآيند رخ نمي‌دهد، بلكه متفكران بسياري چون ابن باجه، ابن رشد، ابن طفيل و ... ظهور مي‌كنند. اين بحث را جابري در كتاب گفت‌وگوي مشرق و مغرب جهان عرب مطرح مي‌سازد

اتفاقا اين همان بخش است كه هم مي‌توانم جابري را بپذيرم و هم نپذیرم. نكته‌اي كه در اين بحث جابري هست، اين است كه جهان ايراني عقلانيت آن متافيزيكي است،. در حالی که در سنت عربی حاکم قداست نداشت؛ حتی پیامبر هم برای ایرانی‌ها بیشتر از عرب‌ها اهمیت دارد. در تاریخ ديده‌ايد كه در ايران حاكمان از وضعيت معتدل شروع مي‌کنند بعد قدسي مي‌شوند، آنگاه سقوط مي‌كنند و آنگاه بد ديده مي‌شوند. وقتي اين وضعيت را ساختارگرايانه ديده مي‌شود، معناي آن مي‌شود كه در اين جا خرد در خدمت متافيزيك است. اگر فلسفي نيز ببینیم؛ - من اين را از قول جابري توضيح مي‌دهم- مثل هواپيمايي كه وقتي پرواز مي‌كنند فرودگاه خود را بمباران مي‌كند، ديگر جايي براي فرود ندارد. به همين دليل است كه عقل تدارك چي شرع است. ابن‌سينا نيز در نهايت به مدافع شرع درمي‌آيد و در فضاي داوري درباره شرع قرار نمی‌گیرد و وضعيتی دفاعي دارد. در حالي كه به تعبير جابري فضاي عربي اساسا فضاي پيرايش است. عقل عملي خيلي رايج است. رئيس قبيله هم مثل بقيه افراد جامعه است؛ تنها تفاوت آن در شجاعت است. به همين دليل كه افراد قبيله جديدي را شكل مي‌دادند و يا به قبيله ديگري می‌پيوستند؛ خيلي تعهدي هم به رئیس قبیله نداشتند. عرب از زندگي بالفعل و منافع زندگي به حكومت نگاه مي‌كند. اگر اين تفكيك را از حيث ساختارگرايي آلتوسري يا اشتراوسي كه در عقل مكوَّن جابري هست، ببينيم؛ آنگاه مي‌توانيم اين تفكيك را داشته باشيم. تا اينجا مي‌توانيم از جابري دفاع كنيم. حتي مي‌توانيم بيش از اين از جابري دفاع كنيم؛ به خصوص آنجايي كه توضيح می‌دهد كه چرا ابن رشدي‌ها در اقليت ماندن. دليل آن اين است، اساسا قدرت بعد از پيامبر اسلام در جايی ساخته شد كه تحت نفوذ ايراني‌ها بود. اصل ساختارهاي خلافت در واقع در منطقه‌اي ساخته شد؛ مثل عراق و ... كه تحت تاثير فرهنگ ايراني بود و همين قدرت است كه به غرب تمدن اسلامي گسترش پيدا كرد. دقيقا همان حرفي كه فوكو در مورد گسترش مسيحيت به غرب مي‌گويد كه در غرب ما شاهد دو الگو هستيم؛ يكي الگوي ملواني: دريانوردي كه از يونان به دولت‌هاي غربي مي‌آيند. ديگر الگوی شباني است كه تحت تاثير ميراث مسيحي حركت مي‌كند. بنابراين در غرب امروز دولت‌ها شبان- ملوان هستند. در الگوي شباني حاكم در زندگي خصوصی مردم دخالت مي‌كند. اختيار حاكم نيز بسيار گسترده است. در الگوي ملواني حاكم زمين را سعي مي‌كند حفظ كند؛ همچون يك ملوان كه كشتي را حفظ مي‌كند. در الگوي شبانی به زمين كاري ندارد، بلكه گله اهميت خاص دارد. اگر اين استعاره‌هاي فوكويي را بپذيريم؛ در واقع گسترش حكومت در جهان اسلام از شرق به غرب هست و خلافت بنيادهاي آن در شرق شكل گرفته است. اگر مي‌بينيم فاطميون نيز به آن سمت رفتند؛ امتداد خلافت عباسي است. آنان تمام الگوي عباسي را پذيرفتند اما خود عباسي را نپذيرفتند. اما بحث برمي‌گردد به ساختار مغلوب در كشورهاي عربي و ابن رشد و ابن خلدون، ابن طفيل و ابن باجه نماينده آن اقليت است. تا اينجاي بحث به نظر مي‌رسد كه جابري درست مي‌گويد. اما چرا اين مساله در غرب تمدن اسلامي خلاصه مي‌شود؟! در اينجا است که با جابري به اختلاف مي‌رسیم. زيرا احساس مي‌كنیم كه جابري به دنبال غيرت سازي است و سعي مي‌كند كه ناكامي در جهان عرب را به ايران و آن عقل عربي كه ايرانيزه شده ربط دهد. در اين جا جابري ايدئولوژيك عمل مي‌كند. چون اگر بنا بود اصل بر شرقي- غربي بود؛ حتي فارابي هم نبايد شكل مي‌گرفت. اما فارابي شكل گرفت. جالب اين است كه اين دوآليسم فارابي است كه در ابن رشد، توسعه پيدا مي‌كند. فارابي نيز در مركز خلافت است. بنابراين فارابي دوگانه‌هاي خلافت را دارد، مي‌فهمد. به همين دليل است كه فارابي براي علم سياست دو تعريف فقه سياسي و فلسفه سياسي ارائه مي‌كند. ابن رشد در ادامه اين حركت است. چيزي بيشتري از آن نيست. در اين بحث‌ها، بايد بر جابري خرده گرفت كه بحث‌هاي علمي را با ميهن‌پرستي قاطي مي‌كند.

 

* جابري مي‌گويد كه تاريخ عربي، تاريخ اختلاف‌ها است؛ به جاي وحدت آراء اين تاريخ ضرورت دارد كه بازخواني شود. در بازخواني آن هم از دريچه كل به جزء و از وحدت به تكثر مي‌نگرد و يك نوع پلوراليسم در آن وجود دارد. او مي‌خواهد اين بازخواني را از رهيافت ابن رشدي سامان‌دهي كند. شما با اين زاويه جابري هم موافق نیستید؟

اگر منطق جابري را بپذيريم، در ابن رشد پلوراليسم نيست كه بلكه پوليارشي وجود دارد. به همين دليل است كه بازگشت به ابن‌رشد درد ما را دوا نمي‌کند. هر چند كه ابن رشد مهم است. اگر منطق جابري را بپذيريم؛ در واقع در انديشه‌اش كه به قبايل برمي‌گردد، آنچه كه در قبایل مي‌بينيم تعدد شيوخ است. آراء آنها مبتني بر اختلاف است و چاني‌زني براي حل اختلافات است. رئيس قبايل نيز چاره‌اي ندارد كه با شيوخ و شرفا تبادل‌نظر كند تا بتواند به يك توافق برسد؛ وحدت در قبيله شكل نمي‌گيرد. در اين جا كانون آراء و نظر، حل و عقد و شرف است. اعضاي عادي قبيله اساسا به حساب نمي‌آيند. قبيله به شرفاء و اعضاي عادي تقسيم مي‌شود و در درون شرفاء نظر شكل مي‌گيرد. انديشه‌هاي ابن رشد هم نخبه‌گرا است. وقتي آثار ابن رشد را مطالعه مي‌كنيم، اهميت به خواص در آن كاملا مشهود است. بنابراين از ابن رشد دموكراسي درنمي‌آيد. پلوراليسم در اين انديشه شكل نمي‌گيرد، بلكه پوليارشي از آن درمي آيد. يعني در واقع حاكمان متكثر و چند حاكيمت از اين تفكر درمي‌آيد. به همين دليل است كه ابن رشد جامعه را به كساني كه اهل برهانند، اهل جدل و اهل خطابه تقسيم مي‌كند. سلسله مراتبي هم كه درست ميشد از اولي به آخري راه هست، اما برعكس آن را متصور نيست. بنابراين فلاسفه مي‌توانند وارد دنياي عوام بشوند، اما عوام نمي‌تواند وارد دنياي فلاسفه شود. بنابراين اين انديشه پيش شرط دموكراسي را ندارد. چون همه عقلاني و برهاني نيستند. در واقع ابن‌رشد معتقد است كه عوام را بايد قانع كرد. اهل جدل كه ميان عوام و خواص هستند، با جدل و ديالكتيك مردم عادی را قانع می‌کنند. اما برهان متعلق خواص است و اجازه نمي‌دهد كه همه وارد حلقه فيلسوفان بشوند. اين نخبه‌گرايي در ابن رشد مهم است. فيلسوف ابن رشد همان طبقه حاكمان يا حكماي افلاطون هستند. اين سلسله مراتب در ابن رشد وجود دارد. در قبيله هم وجود دارد. ابن رشد عقل را به همه نمي‌دهد. درست به همين دليل است كه برخي از نوگرايان ديني به معتزله و نه ابن رشد گرايش پيدا مي‌كنند. بايد از هر متفكري به اندازه‌اي ظرفيت انديشه آن استفاده كنيم. اگر بيشتر استفاده كنيم، كارايي ندارد. به همين دليل مي‌گويند كه اين پروسه انتقادي جابري را بايد بر ابن رشد هم پياده كرد تا نكند از خطري به خطر ديگر بيفتيم؛ يعني فرار از سنت شرقي به سنت غربي.

 

محمد عثمانی دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390  نظر بدهید!

لماذا یقتل العشق لا ذنب له؟

انا عاشق و فالعشق عطشان من الحب

فمن یسقی العاشق العطشان؟

هل فی زمن لا حب

یوجد ساقی عطاشا العشق؟

انا رجل ابحث عن صدق اجوبه

تکون القتل فی  تلک اسئله نصیبا

***

لماذا یقتل العاشق لا ذنب له؟

لماذا تسحق فی ارصفه الشوارع

حنان العشاق

ماذا،ذنب العاشق لاذنب له؟

فانا رجل مسلما

کان رسوله ،منادین لعشق النساءیی

حین تدنی الحمراء

فناداها ،کلمینی یا حمیرا

کلمه به کلام العشق

فقل من هم محمد العاشق ،ولحانوا

هذا رسول ،ارسل الینا

و فی دینه ،

قتل العاشق به جرم العشق مصلوبا

لماذا یقتل العاشق لا ذنب له؟

محمد عثمانی پنجشنبه هفتم بهمن 1389  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی










آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان

لینک دوستان

افزودنی ها

کلیک کن دات کام

RSS


صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما

This Template Designed & Converted by Clickkon.Com

www.Clickkon.com